|
بعضى وقتا دل آدم اين قدر پره که يه ورق کاغذ براى خالى شدنش کافى نيست..
توى اون ساعت اگه همه چيزهاى خوب دنيا رو هم بهت بدن تو اونا رو با يه دل سير گريه کردن عوض نمى کنى.. اونقدر از خودت مى پرسى چرا ...؟؟ چرا بايد اين قدراز صميمى ترين دوستم دور باشم که نتونم باهاش يه درد دل ساده بکنم ؟ چرا بايد خوشحال باشم وقتى که نيستم؟ چرا بايد لبخند بزنم وقتى که دلم گريه مى کنه؟ چرا بايد اونقدر خودمو تنها ببينم كه تصور كنم مردم و ديگه زنده نيستم ؟ چرا هيچ کس به صداى ناله ى برگ هاى پاييزى وقتى زير پاى رهگذر ها خرد ميشن گوش نمى ده..؟ چرا بايد از اونى که خيلى دوستش دارى دور باشى....؟؟؟؟ و ........


        
       
      
     
   
 

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
  ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.
|